اسلام میانه همان اسلام ناب محمدی(ص) است می خواهید تبلیغ کنید بسم الله!

جناب اقای خاتمی!

اسلام میانه همان اسلام ناب محمدی (ص)است می خواهید تبلیغ کنید بسم الله!

جناب آقاي خاتمي

اسلام از سراغاز شکلی گیری خود با طرح مباحث انسان دوستانه وسعادت بخش برای همه توده های بشری راهی نو برای آزادی از یوغ استکبار واستعمار به ارمغان اورده و تنها دینی است که نقصان ندارد ویگانه نسخه شفا بخش ملت های ستم دیده واعتلا دهنده جوامع بشری بسوی سعادت وپیشرفت همه جانبه است.

اسلام دین رحمت است وصلح وصفا واین اسلام است که بزرگ ترین درس اخلاق ومدارا را به دیگر ملل دنیا صادر نموده وآنهارا برای خلاصی از تعصبات کور نژادی وقومی و.... پای درس پیامبر اسلام نشانده است.

اسلام دینی است برای تمام شئون زندگی بشری و ارائه دهنده راهکارهای عملی برای  برپایی جامعه ای نوین وپیشرفته منطبق با نیاز های واقعی بشربرای رسید به سرمنزل مقصود که همان جامعه توحیدی است.جامعه ای که درآن انسان بتواند چنان زندگی کندکه برای آن خلق شده است.

اسلام به ذاته نه دارای عیبی است ونه نقص و آموزه ها و  احكام  اجتماعی اسلام از صلابتي  بر خوردارند كه هيچ انديشه اي را توان نقد وزير سوال بردنشان را ندارد.وآنچه همیشه وهمه جا ودر همه زمانه ها بوده وهست سوء برداشت هاواعمالي است كه از دين شده وآنرابه حساب دین گذاشته اند در صورتی که دین مبین اسلام از چنان پیشتوانه عملی برای ایجاد یک زندکی پیشرفته بشری برخوردار است که تمامی مکاتب هرگز نمي توانند چنين جا معه اي را براي زندگي پيروانشان تدارك ببيند.

اسلام تنها يك اسلام است وداراي يك قرائت وآن اسلام ناب محمدي(ص) است  وديگر قرائت ها حب وبغضي است ناشي از سوء برداشت ها از اسلام

اسلام ميانه اسلام التقاطي است ونه تنها نياز هاي جامعه امروز انسان مسلمان را برآورده نمي كند بلكه اورادر چنبره استعمار نوين استثمار ميكند.

اسلام ميانه اسلام ناب امريكاي است كه پيروانش را بنده غرب ميكند.

جناب آقاي خاتمي

بيايد يك براي هميشه تفسيرخود را از دين  براي مردم توضيح دهيد واز اين كلي گويي خود ومردم را رها كنيد.

بگوييد مختصات اين اسلام  ميانه با اسلام ناب محمدي (ص) كه حضرت امام (ره) فرمودندچيست؟

ونيز بگوييد اين اسلامي  كه غرب شمارا نماينده آن مي داندچيست؟

جناب آقاي خاتمي

مسئوليت  در دستگاه اسلام موهبتي است الهي كه هيچكس را لايق چنين موهبيتي نيست مگر آنكه لياقت آنرا پيدا كندو فضل الهي شامل او گردد.

اگر شما چند صباحي اين توفيق نصيب حالتان شداين را از مواهب الهي بدانيد واگر خدمتي كردهايد شاكر خداوند باشيدوگرنه خدا ناكرده اشتباهي نمودهايد به درگاه خداوند توبه كنيدوصادقانه با مردم نجيب ومسلمان ايران درميان بگذاريد كه آنها خواهند بخشيد.

وديگر اينقدر برسر اين ملت منت نگذاريد كه من ديگر نخواهم آمدوكار اجرايي نخواهم كرد شايد ديگرمردم شما به عنوان خادم خود انتخاب نكنندو  اطميان نكنند تا اين بار اين امانت را به شما بسپارند

جناب آقاي خاتمي

كف زدن هاي دشمنان اسلام شما را مغرور نكندببيند چه ميگويد كه آنها را بر آن داشته تا از شما حمايت كنند  اما  در گوشه گوشه دنيا هرجا نداي از اسلام خواهي وظلم ستيزي باشد آنرا در نطفه خفه كنند.

 

نسل سوم /پيش از انكه قلبت را بدزدند

پيش از انكه قلبت را بدزدند
 
                                             Go to fullsize image
             
 
قلبت كتيبه ي باستاني است از هزاره اي دور. سنگ نبشه اي كه حروفي نا خوانا را بر آن حكاكي كرده اند الفباي قومي نا شناخته اي را شايد. وتو آن كوهي كه نمي تواني واژه هايي را كه بر سينه ات كنده اند ، بخواني.
قرن ها پشت قرن مي گذرد وغبارها روي غبار مي نشيند وتو هنوز منتظري تا ، كسي بيايد وخاك روي اين كتيبه را بروبد . كسي كه رمز الفباهاي مخصوص را بلد است ، كسي كه مي تواند از شگل هاي درهم و برهم واژه كشف كند واز واژه هاي بي معنا منشورو فرمان و قانون به در بكشد .
گش.دن رمز ها ، رنج است وكسي براي رمز گشايي اين كتيبه ي مهجور رنج نخواهد برد . كسي براي خواندن اين حروف نا مفهوم ، ثانيه ها يش را هدر نخواهد داد . كسي سراغ اين لوح دشوار نخواهد آمد . اما چرا ،هميشه كساني هستند ، دزدان الواح باستاني و سارقان عتيقه هاي قيمتي . كتيبه ي قلبت را مي دزدند بي آنكه بتوانندحرفي از آن را بخوانند . كتيبه ي قلبت را مي دزدند زيرا شيطان خريداراست . او سهامدار موزه ي آتش است . و آرزويش آن است كه لوح قلبت را بر ديوار جهنم بياويزد .
پيش از آنكه قلبت را بدزدند، پيش از آنكه دلت را به سرقت ببرند كاري بكن . آن قلم تراش نازك ايمان را بردار ، كه بايد هر شب و هرروز ، كه بايد هرروزو هر شب بروي و بزدايي و بكاوي . شايد روزي معناي اين حروف را بفهمي ، حروفي  را كه به رمز و به راز بر سينه ات نگاشته اند  و قدر زندگي هر كس به قدر رنجي ست كه در كندوكاو و دركشف اين لوح مي برد .
زيرا كه اين لوح ، همان لوح محفوظ است ، همان كتيبه ي مقدسي كه خداوند تمام راز هايش را بر آن نوشته است .

ما همسايه ي خدا بوديم
 
                                           Go to fullsize image
 
 
 
شايد مرا ديگر نشناسي ، شايد مرا به ياد نياوري . اما من تورا خوب مي شناسم . ما هم همسايه هاي شما بوديم و شما همسايه ي ما و همه مان همسايه ي خدا .
يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي . و من همه ي آسمان را دنبالت مي گشتم تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت مي كردم . خوب يادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودي توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود. نور از لاي انگشت هاي نازكت مي چكيد . راه كه مي رفتي ردي از روشني روي كهكشان مي ماند.
يادت مي آيد ؟ گاهي شيطنت مي كرديم و مي رفتيم سراغ شيطان . تو گلي بهشتي به سمتش پرت مي كردي و او كفرش در مي آمد اما زورش به ما نمي رسيد فقط مي گفت همين كه پايتان به زمين برسد مي دانم چه طور از راه به درتان كنم .
تو شلوغ بودي آرام و قرارنداشتي آسمان را روي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح كه مي شد در آغوش نور به خواب مي رفتي . اما هميشه خواب زمين را مي ديدي آرزويي روياهاي تورا قلقلك مي داد دلت مي خواست به دنيا بيايي و هميشه اين را به خدا مي گفتي و آنقدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد من هم همين كار را كردم بچه هاي ديگر هم . ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد
تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تورا ما ديگر نه همسايه ي هم بوديم نه همسايه ي خدا ما گم شديم و خدا را گم كرديم .
دوست من ! همبازي بهشتي من ! نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده . هنوز آخرين جمله ي خدا توي گوشم زنگ مي زند . از قلب كوچك تو تا من يك راه مستقيم است اگر گم شدي از اين راه بيا .
بلند شو ! از دلت شروع كن .
شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم .
 
 
 
 
ابرو ابريشم عشق
 
هزارو يك اسم داري و من از آن همه اسم "لطيف" را دوست تر دارم كه ياد ابروابريشم و عشق مي افتم خوب يادم هست از بهشت كه آمدم تنم از نور بود و پرو بالم از نسيم بس كه لطيف بودم توي مشت دنيا جا نمي شدم اما زمين تيره بود كدر بود سفت بودوسخت . دامنم به سختي اش گرفت و دستم به تيرگي اش آغشته شد و من هرروز قطره قطره تيره تر شدم و ذره ذره سخت تر . من سنگ شدم و سدوديوار . ديگر نور از من نمي گذرد .ديگر آب از من عبور نمي كند . روح در من روان نيست و جان جريان ندارد
حالا تنها يادگاري ام از بهشت و از لطافتش چند قطره اشك است كه گوشه ي دلم پنهانش كرده ام گريه نمي كنم تا تمام نشود مي ترسم بعد از آن از چشمهايم سنگ ريزه ببارد
يا لطيف ! اين رسم دنياست كه اشك سنگريزه شود؟ .و روح سنگ و صخره ؟ اين رسم دنياست كه شيشه ها بشكند ؟ و دل هاي نازك شرحه شرحه شود؟
وقتي تيره ايم وقتي سراپا كدريم به چشم مي آييم و ديده مي شويم اما لطافت هر چيز كه از حد بگذرد نا پديد مي شود
يالطيف ! كاشكي دوباره مشتي تنها مشتي از لطافتت را به من مي بخشيدي تا مي چكيدم و مي وزيدم و نا پديد مي شدم مثل هوا كه ناپديد است مثل خودت كه ناپيدايي ...
يا لطيف ! مشتي تنها مشتي از لطلفتت را به من ببخش ...